عشق آسمانی
در زمين عشقی نيست كه زمينت نزند آسمان را درياب.
به نامت ای مهربانم... سلام. این حرف شاید آخرین حرفم باشه...برای همین یه خلاصه از حرفای قبلمو اینجا میگم... اولین قسمت حرفام با کساییه که از بعضی چیزا گلایه میکنن... اسلام دین زور نیست...می تونی انتخاب کنی می تونی هم نه... فقط اینو نگو که به ایرانیها این دین تحمیل شده...یه ایرانی هیچ وقت هیچ چیزو به ضرب شمشیر قبول نکرده...اگه اینجوری بود قبل مسلمونا قوم مغول به ایران حمله کرد ولی ایرانی ها قبولشون نکردنو پس زدنش...یه نگاه به تاریخ ایران بنداز منظور حرفمو می فهمی...و اینو بدونه زبان عربی تا قبل اینکه به ایران بیان قاعده ی خاصی نداشت وقتی اومدن ایران ایرانیها بهشون گفتن که زبون شما یه قاعده های خاصی داره و سه نفر قواعد زبان عربی رو نوشتن که دو نفرشون ایرانی بودن...پس سلام و درود یا به جای خداحافظ بگو بدرود یا به امید دیدار این حرفا یکم... ! حالا یه سری از مسائل دیگه که بهونه قرار میدیم که چرا اسلام و ...: نامت عربیست خوب می تونستن یه اسم دیگه برات بزران درگوشت اذان عربی خواندند چون عربی از نظرِ زبانی خیلی قوی تر از فارسیه روزی که به مدرسه رفتی پدر و مادرت قرآن بالای سرت گرفتند تا بهت بگن مثلِ قرآن معجزه باش نه یک شعرِ پیشِ پاافتاده در مدرسه آیین محمد را به تو آموختند چون تکامل یافته ترین پندار نيک و کردار نيک و گفتار نيک است وقتي ازدواج کردم به آيين عربها و با زبان عربی ازدواج کردم چرا نمیگی آیینِ اسلام تازه به زبانِ فارسی هم میشه صیغه خوند هزار کيلومتر راه را طي ميکنم تا به پابوس امام هشتم شيعيان و نواده پيامبر اعراب بروم اما کمي آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمیروم پیامبرِ اسلام، نه اعراب فردوسی کجا و امام هشتم کجا افسوس که هیچکدوم رو نمیشناسیم نه فردوسی و نه امام هشتم فقط مانندِ اعراب دچارِ قومیت گرایی کور شده ایم آره ما ایرانی نیستیم چون ایرانی قومیت گرا نیست به گوینده نگاه نمیکند به سخنش گوش میدهد اعياد فطر و قربان و غدير و مبعث را تبريک میگويم و شادباش میشنوم اما نمیدانم جشن سده چه روزيست خوب این اشتباه از ماست کم کاری کردیم دهه محرم سياه مي پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی میشوم که سرزمينم را گرفتند، مردانش را کشتند و زنانش را به غنيمت بردند دیگه با محرم شوخی نکن کی گفته محرم سیاه بپوش یا سر و صورتت رو گل مالی کن اینم از کوته فکریِ خودته و یادت باشه همون اعرابی که سرزمینِ مارو گرفتن همونا امام حسین رو شهید کردن امام حسین ایرانیست چون همسری ایرانی داشت و امام سجاد از اوست اما روز مرگ بابک خرمدین را نمیدانم یادمان باشد بابک را هم قومی کشتند که امامانمان را کشتند حرف که میزنم بيشتر به عربی میماند تا فارسی باز هم تقصیر از خودِ ماست عربها پ ندارند و من میگويم فارسی نه پارسی من که میگم پارسی شما رو نمیدونم... در کشوری به دنيا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند حالا چی نوشتن الله و به نظرِ تمومِ متخصصین الله نامیست که عمقش را فقط کلامِ عربی میرساند نه هیچ زبانِ دیگر من ایرانیم زرتشت و محمد را که درود خدا بر آنها باد دوست دارم و به فرامینشان عمل میکنم من نوروز را جشن میگیرم و غدیر را من ایرانیم همانندِ سلمانِ فارسی که بزرگترین صحابی پیامبری عربی بود. ....... خب حالا حرفای دیگه ام: از داشتن تمام دوستام خوشحالم از هر کدومتون یه چیزای یاد گرفتم؛مهربونی,بخشیدن,شاد بودن,تحمل سختی,به یاد هم بودن,اشنایی با زندگی دیگران تا اینکه بفهمم فقط من نیستم که درد دارم,و.... برای همه ی اینا از همه تون ممنونم...نمیدونم چطور دوستی براتون بودم ولی امیدوارم منم چیزی یادگاری براتون گذاشته باشم. یکم دلگیرم از بعضیا اما از کسی کینه ای به دل ندارم...اون دلگیریمم حل میشه...احتمالا من هم با حرفام دل کسیو رنجوندم هر کسی هستی امیدوارم منو ببخشی سعی نکردم دل بشکنم ولی ادم بعضی موقع ناخواسته دل میشکنه...اگه لایق بخشیدن بودم ببخش. نمیدونم شما کدوم صفت خدا رو دوست دارین من مهربونیشو خیلی دوست دارم...میگن خدا رو تو دنیا با هر صفتی بشناسی اون دنیا هم با همون صفت باهات برخورد میکنه... خیلی مراقب رفتارمون باشیم...گاهی یه کلمه اونقد خوبه که ادم از این رو به اون رو میشه گاهی هم اونقد زجر اوره که زندگی یه ادمو به تباهی میکشونه...مرهم باشیم نه نمک روی زخم... خدا بزرگتر از هر دردیه...هر دردی هم که میده برای رشد خودمونه...هیچ وقت ازش ناامید نشیم... اگه دلت با خدا باشه...اگه خدا رو ببینی...دیگه ناراحت این نمیشی که چرا فلانی اون کارو کرد چرا اون اتفاق افتاد و چرا... خدا برات کافی میشه...مهربونی که میکنی برای رضای اون میشه همه ی کارات میشه برای اون (محبت,عشق ورزیدن,دوست داشتن,بخشیدن,...) اون وقت اگه جوابی از اطرافیات دریافت نکردی میدونی که خدات هست و میبینه تو رو همین برات کافی میشه...بعضی موقع هم اگه حرفایی که شنیدی که زجرت داد تحمل میکنی... هر کسی تو زندگیش امتحان میشه حالا اون میتونه درس, عشق, خونواده,شغل و... باشه امتحان ابراهیم اسماعیلش بود... ما هم امتحان میشیم و باید قربانی کنیم... بعضیا میگن اسلام محدود میکنه اما دنیاست که محدود میکنه...دنیا همش پستی بلندی داره...یه سری قاعده هایی داره که اگه براساس اون بری آخر دنیا خوب تموم میشه اون قاعده ها رو خدا تو اسلام گذاشت... میخواستم یه مطالبی درباره ی دجال و فراماسونری ها بزارم که نشد...ولی برین دنبالش...از یه راهایی دارن کار میکنن که حتی خودتم نمیدونی فکرشم نمیکنی...سال جدید میلادی رو سال نوین جهانی گفتن این یه اعلان جنگه...مراقب باشیم...امام زمان خودمونو تنها نزاریم...اونجوری که اونا به اومدن امام زمان(عج) اعتقاد دارن ماها اعتقاد نداریم اگه داشتیم کاری میکردیم...انتظار اومدن فقط دعا و گریه نیست به عمله...این همه اونا کار میکنن و ایران حتی ذره ای کار نکرده اگه دقت کنی نشونه های کار اونا رو تو برنامه ی بچه های 3-4 سال میبینی چه برسه به بقیه.... ........... اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم، و يا از روي خودخواهي فقط خود را پسنديدم، اگر از دست من در خلوت خود گريه اي كردي، اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردي، اگر زخمي چشيدي گاه گاهي از زبان من، اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من ...حلالم كن... یه نکته ی دیگه اینکه طرز حرف زدنم با هر کسی متناسب با خودش بود آدم دو رویی نیستم,رک,شاد و صادق هستم...غم نوشته هام هم برای دونستن چیزهایی بود که...! خوبی بدی دیدین حلال کنین...شاید گاهی سر زدم...نمیدونم... ....... مهربانم! تو در کنارم بودی و من تازه تو را می بینم تو را در نگاه معصوم کودکی در لبخند مهربان پیر زنی در مهربانی مادرم در اقتدار پدرم در شجاعت مردی در اشکهای عاشقانت در تلاش مورچه ای در امواج دریا در لطافت باران در سپیدی برف در سایه ی درختان در صدای آب در همه جا تو را می بینم شکرت که خود را به من نشان دادی.... چه نزدیک بودی من در کجاها دنبالت می گشتم... دوستت دارم عاشقانه... دوستم داری به حدی که نمی دانم... فقط مرا آنی به حال خودم رها مکن... آسمان نوشت: 1.گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت می کند تا تو بارها بگویی؛خدای من! 2.برای این پست کسی رو دعوت نکردم...گذاشتم هرکی که به یادمه خودش بیاد بخونه اگه هم نیست فراموش بشم...! 3.حرف آخر ننوشتم شاید دوباره اومدم...شاید... 4.حرفام هنوز مونده...ولی شاید این بغضام باید تو گلوم رسوب بشه... 5. دلم خیلی تنگ میشه برای همه ولی چه باشم چه نباشم تا آخر به یادتون هستم. خدا نگهدار همتون، همیشه شاد باشید آسمونی و در پناه خودش. به نامت که همیشه با منی... اگر سكوت كرده ام به روي زندگي به پاي خوب بودنم نگذار روزگار با ضربه هاش مرا لال كرده فقط گه گداري لبخند ميزنم كه بداند هنوز هم مقاومم براي ضربه هايش ........ گاهی ندونستن خیلی بهتر از دونستنه...! اینجوری حداقل آرامشت بیشتر از موقعیه که می دونی...! ............
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود
، نمی گوییم و حرفهایي است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ ماورائی همین هایند و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است
که برای نگفتن دارد... مهربانم! حال دلم را تو بهتر میدانی... مانند قبل به تو می سپارمش...پیش تو جایش امن است...دیگه اینجوری نگرانش نیستم... آسمان نوشت: 1.و دلم تا نیایش...تا خدا...دور است!!! 2.شاید این دنیا و آدماش دلمو برنجونن اما من باز امیدم به توئه و شاد بودنم برای اینه که میدونم تو هستی...نگام می کنی...حواست بهم هست...و همینها برایم کافیست. 3.خیلی وقته نگفته بودم دوستت دارم...ببخشید...سکوتم فریاد دوست داشتنته مثله همیشه. 4.باران نیامد...تو هم نیامدی...!!! ۵.آقا جان!اگر حضور پست من باعث نیامدنت است دعا کن بمیرم تا تو بیایی...! ۶.ادامه مطلب رو هم بخونین... به نامت که آرامش دهنده ی قلبم است... روزی مردی در یکی از روزهای سرد برای کوهنوردی به کوهی میره که پوشیده از برف بود...کوهنوردی مرد اونقدری طول می کشه که هوا به تاریکی میرسه...ناگهان پای مرد لیز می خوره و مرد به طنابی که دور کمرش بسته بود آویزون میشه... در همین حال مرد خدا رو صدا می زنه که کمکش کنه...از طرف خدا ندا میاد که آیا به حرف من گوش میدی؟! مرد میگه آره...صدا می گه طناب دور کمرتو ببر...! مرد میگه خدایا! آخه این چه کاریه؟! صدا میگه مگه از من کمک نخواستی؟ مرد میگه چرا ولی این کار خیلی احمقانه ایه...! صبح فردای اون روز اعلام می کنند مردی را در فاصله ی یک متری زمین در حالی که به طناب آویزان بود یخ زده پیدا کردند...!!! ...... شاید بعضی از شما این داستانو شنیدین...من این داستانو قبلا شنیده بودم هر چی یادم بود نوشتم...اگه پس و پیش یا کم و زیاد شده به بزرگی خودتون بخشید.... نکته ای که می خوام بگم اینه: توکل...! معنی توکل چیه؟! آیا ما توکل می کنیم؟! ما میگیم خدایا قبولت داریم...بهت توکل می کنیم ولی بعد از اتفاقاتی که برامون میفته گلایه داریم... توکل یعنی خودتو بسپری دستش...حتی اگه اتفاقایی که برات میفته فک کنی به ضررته...شاید تو هم در یک متری زمین باشی...شاید هوای اطرافت تاریک باشه... یا نگو توکل می کنم یا وقتی توکل کردی هر چی میگه گوش بده... متاسفانه خیلی کم هستند که این کار رو انجام میدن! وقتی به قول خودمون توکل می کنیم همین که یکم میریم جلو تا می بینیم قضیه اونجوری که خودمون انتظار داریم پیش نرفته اصلا یادمون میره که کارمونو دست کی سپردیم...! *اون مرد مُرد چون معنی توکل رو نفهمیده بود... *یادمون باشه ما باید خودمونو با خدا تنظیم کنیم نه اینکه خدا خودش رو با ما....! *خدامون مهربونه هیچ وقت بدی ما رو نخواسته و نمی خواد...اگه دردی هم میده حکمتی توش هست... *سختی که خدا بهمون میده اونقدی نیست که کمرمونو بشکنه اونقدیه که زانوهامونو برای کمک گرفتن ازش خم کنیم! به نظرتون کار خیلی سختیه؟! *تو هر اتفاقی، تو لحظه لحظه ی زندگیمون یه رازی هست...همین که شما دارین این نوشته رو میخونین یه رازه... شاید باید یه چیزیو بدونی که الان داری این مطلبو میخونی...دیدمونو یکم عوض کنیم.... *حرفام فقط جنبه ی یادآوری داره...بعضی چیزا رو باید تکرار کرد تا تو ذهن آدم ثبت بشه... ....... مهربانم! نکند کنج هیاهوی دنیا ببرم از یادت...؟!!! بگیر آنچه که تو را از من می گیرد... بر نامت توکل می کنم...و می دانم که بهترینها را برایم می خواهی... فقط طاقتم را زیاد کن...و فهم آنچه را که باید بدانم به من عطا کن... آسمان نوشت: 1.یاد گرفتم حالم خوب باشد حتی در لحظه های سخت زندگیم...شکرت 2.چیزهایی بر من نهان است که تو در آنها هستی...آن ها را بر من آشکار کن... 3.دیگه اینکه شاد باشید"شاید بگی وقتی داره از زمین و آسمون ابرای سیاه می باره چجوری شاد باشم؟! منظورم اون شادی نیست؛ در همه لحظه ها می تونی لبخند رو تو صورتت بنشونی...اینجوری باور کن کارات راحتتر پیش میره " و یادت باشه: بگذار ابرها تا می توانند ببارند، تو چترت خداست...! به نام مهربانم... تنهایی خود را بپذیر تا از اتکا به دیگران آزاد شوی … من پذیرفتم غیر از خدا هیچ محبوب و دلداری ندارم رها شدم... " همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد و او کسی نیست غیر از خدا " ......... میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد... ..... بيخودي پرسه زديم،صبحمان شب بشود،بيخودي حرص زديم، سهممان کم نشود، ما خدا را با خود، سر دعوا برديم، و قسم ها خورديم، ما به هم بد کرديم، ما به هم بد گفتيم، ما حقيقتها را،زير پا له کرديم،و چقدر حظ برديم،که زرنگي کرديم، روي هر حادثه اي ،حرفي از عشق زديم، از شما ميپرسم،ما که را گول زديم؟ آسمان نوشت: 1.چی بگم...؟! حرف دارم اما... 2. رد پاي كسي كه ارامشم را از من گرفته بود را دنبال كردم...ناگهان....به خودم رسيدم...! 3.هر عنوانی خواستی روش بزار... به نام نامش که آرامش روحم است... یک جمعه دیگر گذشت و باز... چند روزیست که باران می بارد...مگر نه اینکه تو مرد بارانی؟! قبل از این باران برایم نشانه ای از تو بود...اما دیگر معنی باران هم برایم تکراری شده... می دانی این روزها دلتنگم؟! خبر از دلم داری؟! راستی طعنه ها زیاد شده...می گویند کو آن پدری که می گویی می آید...!اصلا می آید؟! سکوت می کنم...سرم را به پایین می اندازم و جز اشک کسی دردم را نمی فهمد... راستش را بخواهی دیگر خسته شدم... از دنیای ما که خبر داری...می دانی که محروم می کنند از هم مهربانی را...می دانی که خیانت می کنند می دانی که بیماریها زیاد شده...می دانی که جایگاهها عوض شده....می دانی که با تو بودن شبیه به افسانه است.... می دانی که آبرو می برند...می دانی که دل می شکنند...می دانی که از احوال هم بی خبرند...می دانی که... مگر اینها نشانه ی عصر ظهور نیست؟! پس کی؟! فراق دیگر بس نیست؟! اشکهای چشمان عاشقانت خشک شده... دیگر باید خون گریه کنند... ....... باران یعنی تو بر می گردی... باشد باز منتظرت می مانیم...فقط کمکمان کن در این هیاهوی دنیا یادت را از ذهنمان نبرند...! آسمان نوشت: 1.باران که می بارد بی هوا می دوم توی حیاط تا خیس شم تا عطرت رو سراغت رو از بارون بگیرم...! 2.خیلی دلم هوای محرم کرده...نمی دونم چرا! 3.بیا آقا با ترنم باران...تو را جان مادرت زهرا (س) بیا... اللهم عجل لولیک الفرج..... به نام او که تمام زندگیم است... نمی دانم...نمی دانم ... یعنی با تو بودن اینقدر سخت است...؟! خوب بودن قیمتش چقدر است؟! به چه قیمتی دل می شکنند و راحت می روند؟! بد بودن را به چه قیمتی خریداری کرده اند؟ دیگه بسه...باشه؟! توان و ظرفیتم بیشتر از این نمی کشه دیگه... از همه چیز خسته شدم... از نامهربونی ها،از بدی ها،از این همه به توجهی ها،از ندونستن ها،از... بیشتر از خودم، از دلم، از غفلتم، از روزا از لحظه های بی تو بودن... یه نشونه، یه راه، یه... نشونم بده به خودت قسم دارم خرد میشم هر روز خرد تر و خرد تر... روحمو،قلبمو به تو می سپرم ...مراقبشون باش...
می خوام برای تو باشم فقط و فقط برای تو... برای تو زندگی کنم... برای تو نفس بکشم...
برای تو... با تو
بودن رو یادم بده... آسمان نوشت: 1.گاهی خوب بودن چقد راحتته... 2. مهربانم! من در کدامین برهه ام...منی که این همه ادعا دارم...نکنه یه روز بیاد و بگی تویی که این همه از خوب بودن می گفتی خودت چیکار کردی... اگه اینجوری بشه تمام دنیا تمام هستی رو سرم خراب میشه...پس خوب بودنو نشونم بده...تا پاکم نکردی خاکم نکن. 3.نظرو باز نمی زارم...چون... به نام او که همیشه با من است و من غافل از او... پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: " یادت می آید؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟" انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست... ......... مهربانم! پرواز را از یاد برده ام... بالهایم را نمی دانم در کدامین کوچه های عمرم جا گذاشته ام... التماست می کنم مرا به حال خود رها مکن... آسمان نوشت: 1.جای خالیت را بدجور حس می کنم...روزهای بی تو بودن را دوست ندارم...تلخ است...روزهای بی تو بودن بدجور تلخ است!!! 2.یادم نمی آید در کدامین کوچه و به چه قیمتی بالهایم را رها کردم... 3.قرار بود نوشته هام یه جور دیگه باشه اما نتونستم از این حرف بگذرم... 4.هر روز که به آسمانت نزدیک می شوم حرف آدمها برایم سخت می شود،نامفهوم می شود،حرفهای من را هم نمی فهمند...! اینا حرفای یه آسمونی بود...هر وقت حس کردی همچین شرایطی پیدا کردی؛ بدون داری بهش نزدیک و نزدیکتر می شی. 5.حرفهایم را همیشه به یاد تو نوشته ام ولی نمی دانم چرا خودم عطری از تو نگرفتم! یعنی اینقدر وضع ام خرابه؟! شاید خیال می کنم که به یادت نوشته ام!!!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
» حرف شصت و چهارم(تو هستی دیگر غمی ندارم...)
» حرف شصت و سوم(توکل...)
» حرف شصت و دوم(عنوان ندارد...)
» حرف شصت و یکم(باران یعنی...)
» حرف شصتم(خسته ام...)
» حرف پنجاه و نهم(بالهایم...پرواز)
» حرف پنجاه و هشتم(امتحان...)
» حرف پنجاه و هفتم(مرا ببخش...)
» حرف پنجاه وششم(حس با تو بودن...)
| Design By : Pars Skin |


